غزل شمارهٔ ۲۵۱۵
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سر وا کندمهر بردارد ز لب دیوان محشر وا کند
گل درین گلزار میریزد ز استغنا به خاکنامهٔ ما را که از بال کبوتر وا کند؟
میتوان زیر فلک آهی به کام دل کشیدبال اگر در بیضه فولاد، جوهر وا کند
بر شکوه دل فلک در غنچه خسبی تنگ بودآه ازان روزی که این سیمرغ شهپر وا کند
فرد شب را گرچه از مشق گنه کردم سیاهمد آهی میکشم چون صبح دفتر وا کند
گوهر دل تا بود در قید تن ناسفته استاز صدف بیرون چو آید چشم گوهر وا کند
من گرفتم بحر سر تا پا شود ناخن ز موجنیست ممکن عقدهای از کار گوهر وا کند
کاروان شوق هیهات است از هم بگسلدموج در هر جنبشی آغوش دیگر وا کند
هر طرف موری کمند جذبهای چین کرده استدر نیستان چون میان خویش شکر وا کند؟
دستگاه شکوهٔ ما نیست این غمخانه رادل مگر این بار در صحرای محشر وا کند
زین جهان نگشود کار دل، مگر این عقده راناخن ماه نو و دندان اختر وا کند
شد ز خط سبز، لعل یار صاحب دستگاهبال پروازی مگر از اوج، شهپر وا کند
شوق عالم گرد در جایی نمیگیرد قرارابر هر دم بال در صحرای دیگر وا کند
حسن عالم سوز را دود سپندی لازم استچشم هیهات است در بزم تو مجمر وا کند
شکوه دل را به آه سرد صائب میبرمغنچه در پیش نسیم صبح دفتر وا کند