گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۹۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انساختند۱۶ بیت
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختنداز غبار خاطر مجنون بیابان ساختند
زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاندخاکبازان عمارت کافرستان ساختند
در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفتآب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند
دست شستند از حیات خود به آب زندگینقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند
هر کجا دیوانه ای را دید از جا می رودشیشه دل را مگر از سنگ طفلان ساختند؟
می زند موج قیامت سینه های زخم دارزلف مشکین که را دیگر پریشان ساختند؟
گریه زندانی افلاک از هم نگسلدوای بر شمعی که بهر نه شبستان ساختند
خضر را زخم نمایان گشت عمر جاودانتیغ سیراب ترا روزی که عریان ساختند
در لباس دشمنی کردند با ما دوستیشور چشمانی که داغ ما نمکدان ساختند
از هوسناکان حذر کن کاین گروه بی ادبمصر را بر یوسف بی جرم زندان ساختند
می توان دامان بوی گل گرفت از دست بادوای بر جمعی که وقت خود پریشان ساختند
غافلند از دستگاه مور قانع زیر خاکتنگ چشمانی که با ملک سلیمان ساختند
وه چه صیادی که از سهم تو شیران جهانهم زپهلوی نزار خود نیستان ساختند
بر لب دریا زشوخی خیمه چون تبخال زدگوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند
همچو مژگان سالها دست دعا برداشتمتا مرا بی مدعا چون چشم حیران ساختند
اهل دل چون ناامید از دامن مطلب شدندهمچو دست غنچه صائب با گریبان ساختند