گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۸۹

از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلندمهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟
روح قدسی در تن خاکی چسان خامش شود؟طشت بام افتاده را آواز می باشد بلند
اختیاری نیست وجد و نعره ارباب حالدر گسستن ناله بیتابانه می خیزد زبند
حلقه ذکرست، اگر در گاه حق را حلقه ای استپامنه زین حلقه بیرون تا شوی اقبالمند
می کند مغشوش جوهر صفحه آیینه راصوفیان صافدل از علم رسمی فارغند
بی حدی ممکن نگردد قطع راه دور عشقسالکان واصل نمی گردند بی ذکر بلند
از فلاخن سنگ بی گردش نمی گردد خلاصجان زندانی به وجد آزاد می گردد زبند
جان علوی در تن سفلی چسان گیرد قرار؟صید وحشی چون شود آسوده در دام و کمند؟
از نمد بر سنگ صائب می خورد دندان مارهر که شد پشمینه پوش آزاد گردد از گزند