گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۸۵

از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اندخویش را از آب حیوان در سراب افکنده اند
تا گل رخسار شبنم خیز او را دیده اندعندلیبان مهر گل را بر گلاب افکنده اند
سر به معشوق حقیقی می کشد عشق مجاززین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
خاکسارانی که راه عشق را طی کرده اندآسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند
قطره هایی کز سرانجام فسردن آگهنداز صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند
جز ره باریک دل در دامن دشت وجودتا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
هوشیاران می رمند از چشم شیر حادثاتمیکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
ساده لوحانی که دل بر قصر دولت بسته انددست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
چون نخیزد شور محشر صائب از گفتارشان؟اهل معنی کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟