غزل شمارهٔ ۲۴۸۱
گوشهگیرانی که رو در خلوت دل کردهاندرشته جان را خلاص از مهره گِل کردهاند
اهل دنیا در نظربازی به اسباب جهانحلقهای هر لحظه افزون بر سلاسل کردهاند
کارافزایان که دنبال تکلف رفتهاندزندگی و مرگ را بر خویش مشکل کردهاند
بر رخ بیپرده مقصود، کوته دیدگانپردهها افزون ز دامان وسایل کردهاند
مد احسان میشمارند این گروه تنگچشمچین ابرویی اگر در کار سایل کردهاند
از ورقگردانی افلاک فارغ گشتهاندخردهبینانی که سیر نقطه دل کردهاند
دوربینانی که نبض ره به دست آوردهاندخار را از پای خود بیرون به منزل کردهاند
گوشهگیرانی که دل را از هوس نزدودهاندخلوت خود را ز فکر پوچ، محفل کردهاند
از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرسنالههای خونچکان در پای محمل کردهاند
لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته استورنه از موج خطر بسیار ساحل کردهاند
کشتگان عشق اگر دستی برون آوردهاندخونبهای خویش در دامان قاتل کردهاند
در بهار بیخزان حشر، با صد شاخ و برگسبز خواهد گشت هر تخمی که در گِل کردهاند
چشم میپوشند صائب از تماشای بهشترهنوردانی که سیر عالم دل کردهاند