غزل شمارهٔ ۲۴۷۲
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اندبنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند
توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته اندمرکبی چون ابلق لیل و نهارت داده اند
چون پذیرند از تو عذر لنگ، کز بهر سفربادپایی همچو جان بیقرارت داده اند
از گرانی لنگر دریای امکان کرده ایکشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند
تا به کی در پوستین بیگناهان افکنی؟این سگ نفسی که از بهر شکارت داده اند
دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوارگرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند
در گشاد غنچه دلهای خونین صرف کناین دم گرمی که چون باد بهارت داده اند
سرمپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دارکز برای دیگران این برگ و بارت داده اند
آنچه نتوان یافت با صد انتظار از کام دلکام بخشان فلک بی انتظارت داده اند
گرچه در ظاهر اسیر چاردیوار تنیرخصت جولان برون زین نه حصارت داده اند
چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی؟حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند
از فراموشی به فکر کار خویش افتاده ایورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
در گره تا چند خواهی بستن از طبع لئیم؟خرده جانی که از بهر نثارت داده اند
می توانی دوزخ خود را بهشتی ساختنکوثر نقدی زچشم اشکبارت داده اند
طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشیزان به دست گوشمال روزگارت داده اند
(یوسف این حسن بسامان ترا هرگز نداشتنیل چشم زخم ازین نیلی حصارت داده اند)
بال پرواز ترا هر چند صائب بسته اندشکر لله خاطر معنی شکارت داده اند