گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۵۹

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماندمشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
عقد دندان در کنارم ریخت از تار نفسرشته خشکی زچندین گوهر سیراب ماند
کاروان یوسف از کنعان به مصر آورد رویدولت بیدار رفت و پای ما در خواب ماند
غمگساران پا کشیدند از سر بالین منداغ افسوسی بجا از صحبت احباب ماند
زان گهرهایی که می شد خیره چشم عقل از ودر بساط زندگی گرد و کف و خوناب ماند
دل ز بی عشقی درون سینه ام افسرده شدداغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
تن پرستی فرصت مالیدن چشمی ندادروی مطلب در نقاب پرده های خواب ماند
عقل از کار دل سرگشته سر بیرون نبرددر دل بحر وجود این عقده گرداب ماند
اهل دردی صائب از عالم دچار ما نشددر دل ما حسرت این گوهر نایاب ماند