گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رمیکشد۱۴ بیت
عشق یکسان ناز درویش و توانگر می‌کشداین ترازو سنگ و گوهر را برابر می‌کشد
آفتاب روز محشر بیشتر می‌سوزدشهرکه اینجا درد و داغ عشق کمتر می‌کشد
تا به کام دل کند جولان سپند شوخ ماانتظار دامن صحرای محشر می‌کشد
دوزخ روشندلان در بند هستی بودن استشمع این هنگامه آه از بهر صرصر می‌کشد
می‌شود از ناتوانی دشمن عاجز قویخنجری هر خار بر نخجیر لاغر می‌کشد
آتشین‌رویی که من پروانه او گشته‌امهر شرارش روغن از چشم سمندر می‌کشد
سرمه خواهد کرد چشم خفتگان خاک رابر زمین این دامن نازی که محشر می‌کشد
می‌کشد آن روی نازک از نگاه گرم ماآنچه از خورشید محشر سایه‌پرور می‌کشد
بیمی از کشتن ندارد شعله بی‌باک ماشمع ما گردن به امید صبا برمی‌کشد
نیست هر ناشسته‌رویی قابل جولان اشکاین رقم را عشق بر رخسار چون زر می‌کشد
پاک گوهر را ز درد و داغ عشق اندیشه نیستدر دل آتش دم خوش عود و عنبر می‌کشد
کوری فرزند روشن می‌کند چشم گداناز دونان را سپهر سفله‌پرور می‌کشد
می‌گدازد رشته را گوهر، ولیکن رشته همانتقام کاهش خود را ز گوهر می‌کشد
سر ز جیب صبح برمی‌آورد چون آفتابهرکه صائب در دل شب یک دو ساغر می‌کشد