غزل شمارهٔ ۲۴۲۹
دل پریشان از پریشان گردی نظاره شداز ورق گردانی آخر مصحفم سی پاره شد
روزی سختی کشان از سنگ می آید برونکی غم روزی خورد مرغی که آتشخواره شد؟
می زند جوش می گلرنگ خون در پیکرمتا لب خونخوار آن شیرین پسر میخواره شد
درد می گردد به مقدار پرستاران زیادغم نمی گردد به گرد هر که بی غمخواره شد
دستگیری از غریق امید نتوان داشتنهر که از اهل جهان شد چاره جو، بیچاره شد
در حریم حسن چون آیینه محرم می شودهر که از سیمین بران قانع به یک نظاره شد
در تماشاگاه او چون دیده قربانیانجمله ایام حیاتم صرف یک نظاره شد
در جنون گر پوست پوشی کرد مجنون اختیارپوست از زور جنون بر پیکر من پاره شد
در دل سنگین شیرین رخنه نتوانست کردگرچه عاجز در کف فرهاد سنگ خار شد
نفس را زخم زبان اندام نتوانست دادعاقبت سوهان من هموار ازین انگاره شد
آتش سودای من از چوب گل بالا گرفتشوخی این طفل بیش از بستن گهواره شد
آب زیرکاه را باشد خطر از سیل بیشاز نگاه زیر چشمی کار من یکباره شد
گر نگردد بر مراد ما فلک، آسوده ایمزین فلاخن زود خواهد سنگ ما آواره شد
چون کنم صائب نهان در سینه داغ عشق را؟سینه صبح از شکوه مهر تابان پاره شد