گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵

تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شدباده بی غش به جامم شربت بیمار شد
از دهان باز بودم حلقه بیرون درتا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد
رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمامچون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد
نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مراجوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد
چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرااز گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد
از خموشی گشت روشن تا دل تاریک منطوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد
بر جنون دوری من حلقه دیگر فزودنقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد
پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش استمی خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد
می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کامخواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد
در شبستان فنا صبح امیدی می شودآنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد