غزل شمارهٔ ۲۳۸۲
کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آوردریگ را چون سبحه، ذکر او به گفتار آورد
جنبش ما ناتوانان است از اقبال عشقذره را خورشید تابان بر سر کار آورد
پرده پوشی می کند دریای جوشان را به کفآن که می خواهد مرا دربند دستار آورد
از دل بی حاصلم هر جا حدیثی بگذردبید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد
شد زبیکاری سیه عالم به چشم من، کجاستچشم پرکاری که ما را بر سر کار آورد
مهر عالمتاب در هر جا دچار او شودبا کمال شوخ چشمی رو به دیوار آورد
هر نهالی را که آبش از گداچشمان بودشاخسارش برگ سبز سایلان بار آورد
می تواند با تو در پیری هم آغوشم کندآن که چندین گل برون از پرده خار آورد
چون ید بیضا فروغش نور می سوزد به چشمدر نظر چون گوهر ما را خریدار آورد
دفتر گل را دهد بلبل به باد از آه سردفردی از دیوان اگر صائب به گلزار آورد