غزل شمارهٔ ۲۳۴۵
چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کردخضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد
در کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشتمادر بیمهر خون را شیر نتوانست کرد
راز ما از پرده دل عاقبت بیرون فتادغنچه بوی خویش را تسخیر نتوانست کرد
گرچه خط داد سخن در مصحف روی تو دادنقطه خال ترا تفسیر نتوانست کرد
محو شد هر کس که دید آن چشم خواب آلود راهیچ کس این خواب را تعبیر نتوانست کرد
بی سرانجامی و موزونی هم آغوش همندسرو رخت خویش را تغییر نتوانست کرد
در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگربا کمان یک دم مدارا تیر نتوانست کرد
نعمت عالم حریف اشتهای حرص نیستچشم موری را سلیمان سیر نتوانست کرد
حلقه در از درون خانه باشد بیخبرمطلب دل را زبان تقریر نتوانست کرد
آن شکار لاغرم کز ناتوانی خون منرنگ آب تیغ را تغییر نتوانست کرد
با بلای آسمانی پنجه کردن مشکل استبرق را منع از نیستان شیر نتوانست کرد
از ته دل هیچ کس صائب درین بستانسراخنده ای چون غنچه تصویر نتوانست کرد