غزل شمارهٔ ۲۳۴۲
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟
نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکربر زبان خامه نام آن دهان چون بگذرد
خار در راه نسیم بی ادب نگذاشته استغیرت بلبل زخون باغبان چون بگذرد؟
پر زند تا روز محشر در فضای لامکانتیر آهم از ترنج آسمان چون بگذرد
چون صدف تبخاله ای هر گوشه لب وا کرده استاز لب من گریه آتش عنان چون بگذرد؟
بگسل از کج بحث تا از صد کشاکش وارهیبر نشان یابد ظفر تیر از کمان چون بگذرد
همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفتآتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد
چشم را با سرمه پیوندی است از روز ازلصائب از گلگشت سیر اصفهان چون بگذرد؟