گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰۹

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخبیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ
کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خودهر کس گذشته است درین نشأه ز آب تلخ
اینجا به آب توبه ز لب زنگ می بشویدر حشر مشنو از لب رضوان جواب تلخ
شکر به زهر و نوش به نشتر که داده است؟از دل مبر حلاوت ایمان به آب تلخ
نه خوردنت به وقت و نه خوابت به جای خویشچون زنده مانده ای تو به این خورد و خواب تلخ؟
دل را مسوز ز آتش عصیان که رم کنددر پیش سگ اگر فکنی این کباب تلخ
صائب بریز اشک که در آفتاب حشرخواهد گرفت دست ترا این گلاب تلخ