غزل شمارهٔ ۲۲۷۷
لب هیچ و دهان هیچ و کمر هیچ و میان هیچچون بید ندارد ثمر آن سرو روان هیچ
اندیشه جمعیت دل فکر محال استشیرازه نگیرد به خود اوراق خزان هیچ
در چشم جهان ریخت نمک صبح قیامتچشم تو نشد سیر ازین خواب گران هیچ
چون تاک درین باغچه چندان که گرستمنگشود مرا عقده ای از رشته جان هیچ
هر چند که دندان تو از خوردن نان ریختحرص تو نشد سیر ز اندیشه نان هیچ
همچشم حبابم که ازین بحر گهرخیزغیر از سخن پوچ ندارم به دهان هیچ
جز گریهٔ بیحاصل و جز نالهٔ افسوسنگشود مرا از دل و چشم نگران هیچ
با خصم زبون پنجه زدن نیست ز مردیصائب سخن چرخ میاور به زبان هیچ