گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۵

لب پیاله گزیدی سر از خمار مپیچگلی ز شاخ شکستی قدم زخار مپیچ
حریف خنده دریاکشان نخواهی شدچو موجهای شلاین به هر کنار مپیچ
چه گوهری ز کفش رفته است می داندبه چوب تاک مگویید همچو مار مپیچ
مگوی راز نهان را به دل که رسوایی استمیانه گل کاغذ زر شرار مپیچ
اگر جراحت خود مشکسود می خواهیسر از اطاعت آن زلف مشکبار مپیچ
سیاه کاسه چه داند که زرفشانی چیستز شوق داغ به دامان لاله زار مپیچ
حدیث زلف به پایان نمی رسد صائبسخن دراز مکن، بر حدیث مار مپیچ