گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۱۰

در دل هر که ذوق شبگیرستخنده صبح، خنده شیرست
غم به بیگانگان نیاویزدسگ این بوم، آشناگیرست
دل ز بیداد روشنی گیردشمع این خانه، برق شمشیرست
طفل ما خون خود چرا نخورد؟دایه روزگار کم شیرست
خط او پیش خود گرفتارستسبزه از موج خود به زنجیرست
بر جوانی چه اعتماد، که صبحتا نفس راست می کند پیرست
زور بازوی پنجه تدبیرخس و خاشاک سیل تقدیرست
نیست دیوانه گر سپهر، چرادایم از کهکشان به زنجیرست؟
بر دم تیغ می زند خود راصائب از بس ز جان خود سیرست