غزل شمارهٔ ۲۱۷۰
آن نرگس بیمار، عجب هوش ربایی استاین ظالم مظلوم نما طرفه بلایی است
در چشم تو گل پرده نشین است، وگرنههر موجه ای از ریگ روان قبله نمایی است
زنهار ز ما بار مجویید که چون سرواز باغ جهان حاصل ما دست دعایی است
حسنی که به صورت بود انجام پذیردبیچاره اسیری که گرفتار ادایی است
چون قطره باران نکشم رنج غریبیهر گوشه مرا همچو صدف خانه خدایی است
از اطلس گردون گذرد راست چو سوزناز راستی آن را که درین راه عصایی است
رندی است که اسباب وی آسان ندهد دستسرمایه تزویر، عصایی و ردایی است
همچشم حبابم که درین قلزم خونخوارکسب من سرگشته همین کسب هوایی است
هر بند گرانی که کند عقل سرانجامدر پیش سبکدستی می، بند قبایی است
صائب نتواند ز نظر اشک نریزدآن را که نظر بر رخ خورشید لقایی است