غزل شمارهٔ ۲۱۴۴
دل بر شکن طره دلدار گران استفریاد که این نغمه بر این تار گران است
مژگان تو با دل سر پیوند ندارددلجویی این آبله بر خار گران است
شد چشم تو هشیار و خراب است همان دلبیمار سبک گشت و پرستار گران است
تیغ تو ز آمیزش جوهر گله دارداین موج بر این قلزم خونخوار گران است
مویی شدم از فکر، که چون حلقه کنم دستبر موی میان تو که زنار گران است؟
آن حسن محال است که از پرده برآیدبر یوسف ما جوش خریدار گران است
دل شکوه ز شمشیر سبکروح تو دارداین آب سبک بر دل بیمار گران است
جز دست گزیدن ز لبش قسمت ما نیستما مفلس و آن گوهر شهوار گران است
چون رقعه ارباب طمع بر دل ممسکداغ ستم عشق به اغیار گران است
صائب چه کند روی به صحرا نگذارد؟بر اهل جنون سایه دیوار گران است