غزل شمارهٔ ۲۱۲۸
پیچیدن سر از دو جهان افسر عشق استبرخاستن از جان، علم لشکر عشق است
گلگونه رخسار گهر گرد یتیمی استخواری و غریبی پدر و مادر عشق است
گر دفتر عقل است ز جمعیت اوراقاز هر دو جهان فرد شدن دفتر عشق است
تنها نگرفته است همین روی زمین راچون بیضه فلک در ته بال و پر عشق است
سر بر خط حکمش ننهد خاک، چه سازد؟جایی که فلک بنده و فرمانبر عشق است
حرفش ز دل سوخته ام دود برآوردآتش بود آن آب که در گوهر عشق است
بر حلقه در، در حرم وصل برد رشکهر حلقه چشمی که ادب پرور عشق است
چون نار کند شق دل مینای فلک رااین باده پر زور که در ساغر عشق است
از عشق بود هر که رسیده است به جاییپرواز کمالات به بال و پر عشق است
شیرین سخن افتاده اگر خامه صائبزان است که نیشکر بوم و بر عشق است