گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۲۵

این هستی باطل چو شرر محض نمودستیک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست
کیفیت طاعت مطلب از سر هشیارمینای تهی بیخبر از ذوق سجودست
خامی است امید ثمر از نخل تمنابگذار که این هیزم تر مایه دودست
زخمی که نه ناسور بود رخنه مرگ استداغی که ندارد نمکی چشم حسودست
از بید جز افتادگی و عجز مجوییدمجنون خدا را همه دم کار سجودست
افسردگی عشق ز افسردگی ماستهنگامه مجمر خنک از خامی عودست
مردان خدا فارغ از اندیشه چرخندرخسار زنان لایق این خال کبودست
صائب ثمر عشق من از آینه رویانچون طوطی از آیینه همین گفت و شنودست