گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۲۳

سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندستمجنون ترا دانه زنجیر سپندست
با خانه به دوشان چه کند خانه خرابی؟ایمن بود از سیل زمینی که بلندست
آنجا که غزال تو کند سرکشی آغازیک حلقه ز پیچ و خم صیاد، کمندست
بی ریزش باران دل مستان نگشایداز ابر خورد آب، دماغی که بلندست
از خنده کنان خون به دل عقده گشایاندر ظاهر اگر غنچه ما بیهده خندست
دل را نخراشد نفس مردم آزادنی را اثر ناله ز بسیاری بندست
از کامروایان دل بیدار مجوییددر خواب رود هر که بر این پشت سمندست
در کعبه و بتخانه اقامت نکند عشقاین سیل سبکسیر، سبکبار ز بندست
خاموش که در مشرب دریاکش عاشقتلخی که گوارا نشود تلخی پندست
دستی که به دل عاشق بیتاب گذارددر گردن معشوق ز انداز بلندست
با نامه پیچیده شود حشر، قیامتاز حیرت روی تو زبانی که به بندست
کوته نظران آنچه شمارند سعادتچون دیده دل باز شود حسرت چندست
از خویش برون آی که پیراهن باداماز پوست چو زد خیمه برون، پرده قندست
صائب به جز از معنی بیگانه ما نیستامروز غزالی که سزاوار کمندست