گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۱۸

در عالم فانی که بقا پا به رکاب استگر زندگی خضر بود نقش بر آب است
از مردم دنیا طمع هوش مداریدبیداری این طایفه خمیازه آب است
چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سایلبی منت و بی فاصله بخشند، جواب است!
در مشرب ما خاک نشینان قناعتدر آب رگ تلخی اگر هست گلاب است
در چشم گرانخواب، کتاب است کم از خشتدر دیده بیداردلان خشت کتاب است
مستی که ز خونابه دلهاست شرابشدود دل ما در نظرش دود کباب است
زان در نظر خلق عزیزست، که گوهرقانع شده از بحر به یک قطره آب است
آن را که ز کیفیت دیدار خبر یافتهر شسته عذاری به نظر عالم آب است
هر چند که در خانه ز آب است خرابیدر دیده ما خانه بی آب خراب است
چون ریگ روان نرم روان مانده نگردندوامانده کسی راهنوردان ز شتاب است
صائب به اثر زنده ز مرده است نکوتردستی که عطایی نکند پای به خواب است