غزل شمارهٔ ۲۱۱۶
چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب استکز روی عرقناک تو در عالم آب است
در دل فکند شور جزا گریه تلخشاز آتش رخسار تو هر دل که کباب است
چشمی که چو مژگان نکند هر دو جهان رادر هر نگهی زیر و زبر، پرده خواب است
از عشق محال است که دلها نشود آبهر گل که درین باغ بود خرج گلاب است
مژگان تو از کج قلمی دست نداردهر چند ز خط حسن تو در پای حساب است
بالاتر از ادراک بود مرتبه حسنهر چهره که بتوان به نظر دید، نقاب است
از نرگس بیمار بود تازگی حسنمعموری آفاق ز دلهای خراب است
هر خاک نهادی که خموش است درین بزمچون کوزه لب بسته پر از باده ناب است
مجنون چه کند مست نگردد که درین دشتهر موج سرایی که بود موج شراب است
دارد خط پاکی به کف از ساده دلی هادیوانه ما را چه غم از روز حساب است؟
این عالم پر شور که آرام ندارداز دامن صحرای تو یک موج سراب است
زنهار که خود را مکن از توشه گرانباربشتاب که زادره سیلاب، شتاب است
نشمرده نفس سر نزند از جگر صبحهر روز به بیداردلان روز حساب است
صائب مطلب روی دل از کس، که درین عهدرویی که نگردد ز کسی روی کتاب است