غزل شمارهٔ ۲۱۱
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره رانیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت استدل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را
خصم را کردم به همواری حصار خویشتنمی کند آیینه من موم، سنگ خاره را
از تردد کرد آزادم دل بی آرزوخواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
نیست چشم شوخ را مانع ز گردش بیخودیماندگی از سیر نبود اختر سیاره را
نیست ممکن برق را در ابر پنهان داشتنچون عنانداری کنم آن شوخ آتشپاره را؟
سیر و دور سبحه در محراب افزون می شوددر عبادت جمع چون سازم دل صد پاره را؟
ریزه چینان قناعت را تلاش رزق نیستسنگ، روزی می رساند مرغ آتشخواره را
می پذیرد گر به خود شیرازه اوراق خزانمی توان گردآوری کردن دل صد پاره را
کاسه دریوزه گردد چون صدف شد بی گهرریزش دندان فزاید حرص روزی خواره را
تا به چند این صید وحشی را عنانداری کنم؟سر به صحرا می دهم صائب دل آواره را