گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۰۰

چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟داغ از میان سوختگان دست من گرفت
از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟دستی که فال عیش ز چاک کفن گرفت
در نار باغ سینه حلاوت نمانده استامروز دست ازوست که سیب ذقن گرفت
در سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده ای؟آیینه روشنی ز جلای وطن گرفت
صائب همین بس است که در سلک شاعرانطالب نمی کند به سخن های من گرفت
کلکم به یک صریر سواد سخن گرفتبلبل به زور ناله سراسر چمن گرفت