گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۶۵

سر رشته امید ز رحمت گسسته نیستتا لب گشاده است در توبه بسته نیست
گر محتسب شکست خم میفروش رادست دعای باده پرستان شکسته نیست
نتوان مرا دگر به فسون رام خویش کردمرغ ز دام جسته من چشم بسته است
چون نوبت نگاه رسد خسته می شودچشمت که در شکستن دل هیچ خسته نیست
بنمای یوسفی که درین قحط سال عشقبر چهره اش غبار کسادی نشسته نیست
مویی دم ز فکر دهان و میان اوهر چند در تصور او هیچ بسته نیست
آنجا که برق غیرت عشق است نامه سوزهر قاصدی که پی نکنی، پی خجسته نیست
صائب برو به کوی خرابات فرش شوکانجا به غیر توبه کسی دلشکسته نیست