غزل شمارهٔ ۲۰۵۲
عشق مرا به زینت ظاهر اساس نیستپروانه را ز شمع، نظر بر لباس نیست
تیغ است ماه عید ز جان سیر گشته رااین خوشه را ملاحظه از زخم داس نیست
بالاتر از وصال شمارد خیال راشکر خدا که دیده ما ناسپاس نیست
زیر زمین بود، به فلک گر برآمده استدر هر سری که همت گردون اساس نیست
تیغ دو دم ز سنگ فسان تیزتر شوددیوانه را ز سنگ ملامت هراس نیست
اشک من و رقیب به یک رشته می کشدصد حیف چشم شوخ تو گوهرشناس نیست
با قاتل است کار چو قربانیان مرااز هیچ کس مرا نظر التماس نیست
در دل نهفته ایم سویدای بخت راچون کعبه تیره بختی ما در لباس نیست
صائب مبند لب ز فغان های دلخراشهر چند رحم در دل سنگین آس نیست