گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیستچون صبح چاک سینه من بخیه گیر نیست
این شکر چون کنیم که پهلوی خشک مادر زیر بار منت نقش حصیر نیست
فکر کمین مکن که تماشایی تراپای گریز چون هدف از پیش تیر نیست
آیینه ای کجاست که بر کور باطنانروشن شود که طوطی ما را نظیر نیست
در چشم ما که واله ابروی مصرعیمبین السطور هیچ کم از جوی شیر نیست
صائب در آب سیل بشود دست را ز دلاین خانه شکسته عمارت پذیر نیست