گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱۱

از لعل آبدار تو طرفی نظر نبستاز شور بحر در صدف ما گهر نبست
چشمی که شد به روی سخن باز چون قلمیک قطره آب خویش به جوی دگر نبست
زان دم که لعل او به شکر خنده باز شددر نیشکر ز رعشه غیرت شکر نبست
در آتشم ز آینه کز شوق دیدنتتا باز کرد دیده خود را دگر نبست
از برگ عیش ماند تهی جیب و دامنشچون لاله هر که داغ ترا بر جگر نبست
روی زمین گذر که سیل حوادث استهر کس میان گشود در اینجا، کمر نبست
هر برگ سبز او کف افسوس دیگرستنخلی که در شکوفه پیری ثمر نبست
صائب نشد عزیز به چشم جهانیانتا آبروی خود به گره چون گهر نبست