غزل شمارهٔ ۲۰۰۸
چون صبح، زندگانی روشندلان دمی استاما دمی که باعث احیای عالمی است
عیش غلط نمای جهان پرده غمی استشیرازه شکفتگیش زلف ماتمی است
آن را که راهزن نشود نعل واژگونابروی ماه عید، هلال محرمی است
در چشم آبگینه ما دل رمیدگانزنگ ملال، دامن صحرای خرمی است
از سینه هر دمی که برآید ز روی صدقمانند صبح، صیقل زنگار عالمی است
بر هر دلی که زخمی تیغ زبان شودبی چشم زخم، سوده الماس مرهمی است
هر جا به عاجزی رود از پیش کارهاهر مور اژدهایی و هر زال رستمی است
آن را که شد گزیده ز طول حیات خویشلیل و نهار در نظرش مار ارقمی است
دلهای آب گشته مرغان بینواستهر جا به چهره گل این باغ شبنمی است
هر چند نم برون ندهد خاک خشک مغزنسبت به آسمان سیه کاسه حاتمی است
در پنجه تصرف اغیار، زلف تودر دست دیو مانده گرفتار، خاتمی است
صائب به غیر چاه زنخدان یار نیستراز مرا گر از همه آفاق محرمی است