گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۹۴

ما را ز عشق درد و غم بیکرانه استدریای بیکنار سراسر میانه است
غفلت نگشت مانع تعجیل عمر رادر خواب نیز قافله ما روانه است
غافل مشو ز پاس نفس تا حیات هستکاین شمع در کمین نسیم بهانه است
شد سنگ آب و سختی دل همچنان بجاستبا آن که سالهاست درین شیشه خانه است
هر چند روزگار کند شور بیشترخواب گران غفلت ما را فسانه است
از حرف سخن، روی نتابند مبرمانمرغ حریص را گره دام دانه است
بر توسن سبکرو پا در رکاب عمرموی سفید گشته ما تازیانه است
از دلبران طلب خبر دل رمیدگانچون تیر در کمان نبود بر نشانه است
در گوشه قفس مگر از دل برآورماین خارها که در دلم از آشیانه است
گردید از نظاره ما حس شوخ چشمبر آهوی رمیده، نگه تازیانه است
در خاکساری آن که چو صائب تمام شدبر صدر اگر قرار کند آستانه است