غزل شمارهٔ ۱۹۹
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته رامن به راه انداختم این کاروان خفته را
مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از زندگی استگرگ می آید به خواب اکثر شبان خفته را
نقد انفاس گرامی رفت از غفلت به بادراهزن از خویش باشد کاروان خفته را
مهر بر لب زن که می ریزد نمک در چشم خوابخنده بی شرمی گلها خزان خفته را
شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده اندبرده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را
از نصیحت غافلان را بی خودی گردد زیادطبل رحلت می شود افسانه جان خفته را
زود گردد چهره بی شرم پامال نگاهمی رود گلشن به غارت باغبان خفته را
از فسون عقل می گردد گرانجانی زیادخارخار عشق می باید روان خفته را
عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شدکو قیامت تا برانگیزد جهان خفته را؟
جان قدسی را به نور عشق صائب زنده دارشمع می باید به بالین میهمان خفته را