گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۸۵

هر کس بیاض گردن او را ندیده استافسانه ای ز صبح قیامت شنیده است
آفاق محو قد قیامت خرام اوستاین مصرع بلند به عالم دویده است
آب حیات، خشک بود در مذاق اوهر کس به مستی آن لب میگون مکیده است
جز سبز تلخ من که برآورده است خطتیغ سیاه تاب به جوهر که دیده است
خونی که مشک گشت دلش می شود سیاهزان سفله کن حذر که به دولت رسیده است
معیار آرمیدگی مجلس است شمعتا دل بجاست وضع جهان آرمیده است
صائب ز برگریز برد فیض نوبهارچون غنچه هر که سر به گریبان کشیده است