گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۲

روی شکفته شاهد جان فسرده استآواز خنده شیون دلهای مرده است
دخل تو گرچه جز نفسی چند بیش نیستخرجت ز کیسه نفس ناشمرده است
چون غنچه این بساط که بر خویش چیده ایتا می کشی نفس همه را باد برده است
سیلاب را ز سایه زمین گیر می کندکوه غمی که در دل من پا فشرده است
صائب چو موج از خطر بحر ایمن استهر کس عنان به دست توکل سپرده است