غزل شمارهٔ ۱۹۶۹
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده استاز دیده ام سراسر جنت فتاده است
داند که روح در تن خاکی چه می کشدهر نازپروری که به غربت فتاده است
چون شمع آه می کشم از بهر خامشیتا کار من به دست حمایت فتاده است
دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت استبر فرق هر که سایه منت فتاده است
داند که خار و خس چه ز گرداب می کشدآن را که ره به حلقه صحبت فتاده است
از آسیای چرخ نشد نرم دانه ایدنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟
اکنون که رعشه از کف من برده اختیاردستم به فکر دامن فرصت فتاده است
دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیستدر بحر بیکنار حقیقت فتاده است
با دیده ای که می شود از نور ذره آبکارم به آفتاب قیامت فتاده است
چون از کنار دست نشویم که کشتیمصائب به چارموجه کثرت فتاده است