غزل شمارهٔ ۱۹۵۲
تا خط به دور ماه رخت هاله بسته استاز هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
راهی به حق ز هر دل در خون نشسته استاین در به روی گبر و مسلمان نبسته است
غافل مشو ز پاس دل بیقرار ماکاین مرغ پر شکسته قفس ها شکسته است
گردون نظر به بی بصران بیشتر کندزنگی هلاک آیینه زنگ بسته است
خط امان ز تیغ حوادث گرفته استآزاده ای که بند علایق گسسته است
از مرگ و زندگانی ما عشق فارغ استدریا، دلی به موج و حبابش نبسته است
رگهای جان باده کشان در کشاکش استامروز باز رشته سازی گسسته است
خواهد ثواب بت شکنان یافت روز حشرسنگین دلی که توبه ما را شکسته است!
نتوان به ما رسید ز غمازی نشاننقش پی رمیده دلان جسته جسته است
خون گریه می کند در و دیار روزگارتا شیشه دل که خدایا شکسته است
صائب گشوده اند به رویش در بهشتهر کس زبان ز نیک و بد خلق بسته است