گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴۹

جامی ز خون بی غش منصورم آرزوستلعل تجلی از کمر طورم آرزوست
بر من جهان ز دیده مورست تنگتریک چند تنگنا دل مورم آرزوست
با طاقتی که پنجه ازو برده است مومرفتن به سیر انجمن طورم آرزوست
ساغر حریف عقل گرانجان نمی شودرطلی گرانتر از سر مخمورم آرزوست
مردم ز اشتیاق شکر خواب نیستیبالین دار، چون سر منصورم آرزوست
شیرینی حیات دلم را گزیده استعریان شدن به خانه زنبورم آرزوست
نازک شدم چنان که گمان می برند خلقدر بر کشیدن کمر مورم آرزوست
صائب درین زمان که رسیده است مشق فکرهم نغمگی به شاعر مشهورم آرزوست