غزل شمارهٔ ۱۹۴۷
لعل لب پیاله می آبدار ازوستجوش صباحت گل روی بهار ازوست
ابروی موج درس اشارت ازو گرفتچشم حباب در گرو انتظار ازوست
گلگونه نشاط ازو یافت لاله زارخال سیاه بختی مشک تتار ازوست
چشم ستاره می پرد از آرزوی اومژگان آفتاب، ثریا نثار اوست
زان قطره خوی که بر سمنش تکیه کرده استشبنم به روی بستر گل بیقرار ازوست
زنگ از دلش به ابروی صیقل نمی رودآیینه ای که چشم به راه غبار ازوست
دریاب رنگ باختگان خمار رازان باده ای که دست سبو در نگار ازوست
صائب به نیم گردش چشم آن ستیزه جوبی اختیار اگر کندت اختیار ازوست