غزل شمارهٔ ۱۹۱۰
ترک خودی مراد ز قطع مراحل استاین بار هر کجا فتد از دوش منزل است
آب ستاده رشته برون آورد ز پابگسل ز همرهی که گرانجان و کاهل است
یکرنگ دل چو شد تن خاکی گهر شوددل متحد به جسم چو شد مهره گل است
دست از خودی بشوی که در دفتر وجودفردی که در حساب بود فرد باطل است
شهرت بود ز ریزش اگر مطلب کریمدر چشم بی نیازی ما کم ز سایل است
در زیر سقف چرخ نفس راست ساختنآسوده زیستن ته دیوار مایل است
گیراترست خلق خویش از خون بیگناهدامن کشیدن از گل بی خار مشکل است
چون زخم، سینه چاک برون می دود ز پوستخونم ز بس که تشنه شمشیر قاتل است
گفتار جاهلان ز شنیدن بود فزونخرجش ز دخل بیش بود هر که غافل است
با قامت خمیده جوانانه زیستندر زیر تیغ بال فشانی ز بسمل است
تسلیم شو که عقده دل را گشادگیبی برگریز ناخن تدبیر مشکل است
صبح از ستاره ساخت تهی دامن فلککم نیست دانه بهر زمینی که قابل است
از خوشه راز دانه مستور فاش شدگل می کند ز تیغ زبان هر چه در دل است
از خاک دلنشین نتوان برگرفت دلبیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است
صائب هزار بار به از عقل ناقص استدر چشم امتیاز جنونی که کامل است