غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس استپهلونشین سرو تو بند قبا بس است
خود را مزن بر آتش خونهای بیگناهدست ترا بهار و خزان حنا بس است
بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه رازلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است
ما را کجاست طالع گل، خار این چمندامن اگر نمی کشد از دست ما بس است
رشکی به آفتاب پرستان نمی برممحراب خاکساریم آن نقش پا بس است
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیستچندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کندر دودمان چشم تو این توتیا بس است