غزل شمارهٔ ۱۸۹۲
با آب خضر آن خط شبگون برابرستلفظی که تازه است به مضمون برابرست
این نشأه ای کزان لب نوخط به من رسیدخاکش به خون باده گلگون برابرست
خطی که از ذقن به بناگوش می روددر خاصیت به تبت وارون برابرست
در ملک آرمیده حسن است خط سبزگردی که با هزار شبیخون برابرست
در خانمان خرابی ما خشکی سپهربا ترکتاز قلزم و جیحون برابرست
در زیر پای عشق، سر خاکسار ماستآن کاسه سرنگون که به گردون برابرست
بی انتظار می رسد از غیب باده اشهر دیده را که آن لب میگون برابرست
شوری که سنگ بر خم هستی زند ترابا حکمت هزار فلاطون برابرست
موج سراب و طره لیلی، ز بیخودیدر دیده یگانه مجنون برابرست
سودای عشق در سر مجنون بی کلاهبا تکمه کلاه فریدون برابرست
مشکل که سر برآورد از خاک، روز حشرتخم امید ما که به قارون برابرست
در چشم داغ دیده صائب درین بهارهر لاله ای به کاسه پر خون برابرست