غزل شمارهٔ ۱۸۸۱
در بحر شعر، خامشی از لاف بهترستدست بلند، حجت عجز شناورست
رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخناز خون نصیب تیغ به مقدار جوهرست
مهر از جهان ببر که غذای لطیف اوخونی است در لباس، اگر شیر مادرست
صبر گران رکاب نیاید به کار عشقدر بحر بیکنار چه حاجت به لنگرست؟
بر دل غبار کلفت ایام بار نیستگوهر میان گرد یتیمی نکوترست
از عالم جهات، امید نجات نیستبیچاره مهره ای که گرفتار ششدرست
دل جلوه گاه حسن به اقبال عشق شدآیینه روشناس جهان از سکندرست
زان جلوه ها که سرو تو در کار باغ کردطوق گلوی فاختگان خط ساغرست
سرچشمه ای که خضر ازو چشم آب داددر زیر دامن خط سبز تو مضمرست
صائب ز خاک چاشنی قند می بردموری که محو حسن گلوسوز شکرست