گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۶۹

درد دلم ز پرسش ارباب عادت استبیماریی که هست مرا، از عیادت است
در کنه کفر و دین نرسیده است هیچ کسهنگامه گرم ساز جهان، رسم و عادت است
آبی که خاکمال دهد آب خضر رادر چشمه سار جوهر تیغ شهادت است
کم خون به سایه علم عشق می خوریم؟حرفی است این که بال هما را سعادت است
بر هر طرف که میل کند بحر، تابعمموج مرا به کف چه عنان ارادت است؟
در ساغر زیاده طلب خون بود مدامنشتر همیشه در خم خون زیادت است
مشکل که سر به چشمه کوثر در آوردصائب چنین که تشنه تیغ شهادت است