غزل شمارهٔ ۱۸۴۶
ز روی گرم تو خورشید حشر نور گرفتقیامت از لب چون پسته تو شور گرفت
نقاب شرم چو از روی آتشین برداشتکلیم دست به رخسار شمع طور گرفت
دو صبح دست در آغوش یکدگر کردندگلوی شیشه چو با ساعد بلور گرفت
چنان شکستگی دل ز پا فکند مراکه نقش، پهلویم از نقش پای مور گرفت
ز آشیانه خفاش، دل سیه تر بودرخ تو خانه چشم مرا به نور گرفت
دلی که داشتم از جان خود عزیزترشکمان ابروی او از کفم به زور گرفت
نمی شوند ز نان سیر، دست چرخ مگرخمیر مایه خلق از گل تنور گرفت!
ز چاه کلک من آید گهر برون صائبچنان که طوفان جوش از دل تنور گرفت