گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۴۴

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفتدو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت
ز فیض حسن تو شد عالم آنچنان سیرابکه می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت
ز عشق بس که مهیای سوختن گشتمبه دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت
یکی هزار شد امید، خاکساران راز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت
قرار نامه سیاهی به خویش هر کس دادچو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت
دل سیاه مرا رهنمای رحمت شدچو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت
مگر به اشک ندامت سفید نامه شودرخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت
من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت
عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای استکه رخت خوش به دود دل کباب گرفت
به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهاتترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت
ز عدل عشق ندارم شکایتی صائباگر چه گنج خراج من از خراب گرفت