غزل شمارهٔ ۱۸۳۶
نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافتبشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت
ترا که چشم ز نور ستاره خیره شودز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت؟
ز شارع کشش دل قدم برون مگذارکه وصل کعبه ازین رهگذر توانی یافت
اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کنیز اشک و آه، کلاه و کمر توانی یافت
هر آنچه گم شده است از تو ای سیاه درونبه روشنایی آه سحر توانی یافت
چنین که خواب نظربند کرده است تراز فیض صبح چه مقدار در توانی یافت؟
ز دوستان زبانی مدار چشم وفاز برگ بید محال است بر توانی یافت
درین حدیقه هستی چو لاله ممکن نیستکه نان سوخته ای، بی جگر توانی یافت
شکوفه یافت وصال ثمر ز بی برگیبریز برگ ز خود تا ثمر توانی یافت
غبار دامن صحرای خاکسار شوکه تاج رفعت ازین رهگذر توانی یافت
قدم ز دایره اختیار بیرون نهکه سود هر دو جهان زین سفر توانی یافت
چو عمر می گذرد در کمین فرصت باشکه وصل سوخته ای چون شرر توانی یافت
نگشته سبز چو طوطی ز زهر ناکامیامید نیست که وصل شکر توانی یافت
نظر بپوش چو یعقوب از جهان صائبمگر ز گمشده خود خبر توانی یافت