گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۴

ره سخن به رخش خط عنبرافشان یافتفغان که طوطی از آیینه باز میدان یافت
ز شبنمش جگر سنگ می شود سوراخگلی که پرورش از اشک عندلیبان یافت
به هر که هر چه سزاوار بود بخشیدندسکندر آینه و خضر آب حیوان یافت
مگیر از سر زانوی فکر سر زنهارکه غنچه هر چه طلب کرد در گریبان یافت
ز کاوش جگر فکر ناامید مباشکه ذره در دل خود آفتاب تابان یافت
ز کاوش جگر فکر ناامید مباشکه ذره در دل خود آفتاب تابان یافت
کلید گنج سعادت زبان خاموش استصدف به مزد خموشی گهر ز نیسان یافت
من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دستکه شانه راه در آن زلف عنبرافشان یافت
هزار سختی نادیده در کمین داردکسی که کام دل از روزگار آسان یافت
حجاب مانع روزی است خاکساران راتنور از نفس آتشین خود نان یافت
فغان که کوهکن ساده دل نمی داندکه راه در دل خوبان به زور نتوان یافت
مکن شتاب به هر ورطه ای که افتادیکه ماه مصر برآمد ز چاه، زندان یافت
(لب خموش سخن های دلنشین داردضمیر نامه ما می توان ز عنوان یافت)
ز فکر، قامت هر کس که حلقه شد صائببه دست همت خود خاتم سلیمان یافت