غزل شمارهٔ ۱۸۱۴
نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیستز بوی گل نفس نوبهار خالی نیست
یکی است در نظر پاک، توتیا و غبارکه هیچ گردی ازان شهسوار خالی نیست
درون خانه بی سقف روشنی فرش استز ماه، دیده شب زنده دار خالی نیست
هلاک آینه روشنند تازه رخانز سرو و بید لب جویبار خالی نیست
غم و نشاط جهان جوش می زند با همکه چشم مست ز خواب و خمار خالی نیست
سبک مگیر ز جا هیچ استخوانی راکه چون صدف ز در شاهوار خالی نیست
فتاده است ترا رشته نظر کوتاهوگرنه از گل بی خار، خار خالی نیست
مرا ز جوهر آیینه شد چنین روشنکه هیچ سینه ای از خار خار خالی نیست
در ابر تیره شکرخند برق پنهان استز صبح وصل شب انتظار خالی نیست
مگر تو چشم بپوشی ازین خراب آبادوگرنه عالم خاک از غبار خالی نیست
تو از فسانه غفلت به خواب خرگوشیوگرنه دامن دشت از شکار خالی نیست
سپهر اگر به من پاکباز باخت دغاقمار نیز ز راه قمار خالی نیست
اگر چه از خط شبرنگ بی صفا شده استهنوز صبح بناگوش یار خالی نیست
ز داغ عشق سراپای من گلستان استز لعل اگر جگر کوهسار خالی نیست
درین دیار کسی گر به داد من نرسیدز قدردان سخن، روزگار خالی نیست
منم که سوخته صائب مرا ستاره بختوگرنه سینه سنگ از شرار خالی نیست