غزل شمارهٔ ۱۸۰۳
کرم در آب و گل چرخ تنگ میدان نیستبه روزنامه خورشید، مد احسان نیست
نوشته اند به خون جگر برات مراز فکر نعمت الوان دلم پریشان نیست
صدف به کد یمین رزق خویش می گیردنم سخاوت ذاتی در ابر نیسان نیست
به چشم دقت اگر در وجود سیر کنیعیان شود که دل ذره تنگ میدان نیست
به هوش باش که جان سخن ز آگاهی استسخن که از سر غفلت بود در او جان نیست
خوش است بنده که همخوی صاحبش باشدکسی که خلق خدایی ندارد انسان نیست
درین زمانه که گرگ حسد فراوان استحصار عافیتی به ز چاه کنعان نیست
نوای فاخته من قیامت انگیزستهزار حیف که سروی درین گلستان نیست
خوش است قول که با فعل همزمان باشدحدیث تو به مگو چون دلت پشیمان نیست
نفس درازی بیجا چه می کنی صائب؟چو گوش نغمه شناسی درین گلستان نیست